طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت ده :
فردای آن روز...
با لبخند به مامانم نگاه میکنم که قرآن به دست، همراه با کاسهای آب وایساده . چشمم به بابام میافته که سرش رو میون دستاش گرفته و روی مبل نشسته . جلو میروم و دستم رو روی دستاش میذارم. سرش رو بلند میکنه .
_ قربون ب ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

Fatii
0عجب جای هیجان انگیزی تموم کرد مشتاقم ببینم بقیش چی میشه👌 خسته نباشی نویسنده قلمت قشنگه ❤️❤️